تبلیغات
ترنم بهار
ترنم بهار
عشق یعنی...
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 تیر 1388 توسط افسانه | نظرات ()

عشق یعنی ... نتونی صبر کنی تا کسی شما رو به هم معرفی کنه

عشق یعنی ... همون سلام اول.

عشق یعنی ... چیزی مثل تنفس در هوای پاک کوهستان.

عشق یعنی ... یک موهبت طبیعی که باید اونو پرورش داد.

عشق یعنی ... به هزار زبون بهش بگی دوستت دارم .

عشق یعنی....

«ادامه مطلب»



ادامه مطلب
دختر نابینا
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 تیر 1388 توسط افسانه | نظرات ()

دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت،که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت: دلداده اش را. و با او چنین گفته بود: « اگر روزی قادر به دیدن باشم، حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم، عروس حجله گاه تو خواهم شد ».
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد،که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را، رودخانه ها و درختها را، آدمیان و پرنده ها را، و نفرت از روانش رخت بر بست.
دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد :« بیا و با من عروسی کن، ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام ».
دختر برخود بلرزید، و به زمزمه با خود گفت :« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست.
دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت: « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
.

 

 



بهترین
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 8 تیر 1388 توسط افسانه | نظرات ()

روز قسمت بود.خدا هستی را قسمت میکرد.

خدا گفت: چیزی از من بخواهید هر چه باشد،شما را خواهم داد .سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بخشنده است.

و هر که آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن.یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز.یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.

در این میان کرمی کوچک جلو آمد وبه خدا گفت:خدایا من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم.نه چشمانی تیز ونه جثه ای بزرگ نه بال و نه پایی ونه آسمان ونه دریا .....

تنها کمی از خودت.

تنها کمی از خودت به من بده و خدا کمی نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوری با خود دارد بزرگ است.حتی اگر به قدر ذره ای باشد.تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگ کوچکی پنهان می شوی و رو به دیگران گفت:

 کاش می دانستید که این کرم کوچک بهترین را خواست.



چرا انسان ها دوست دارند عاشق شوند ؟
نوشته شده در تاریخ شنبه 9 خرداد 1388 توسط افسانه | نظرات ()

چرا عاشق می‌شویم ؟ دلایلی که انسان ها دوست دارند عاشق شوند و عاشق نیز می‌شوند به ترتیب زیر می‌باشد:

تمام انسان های زمانی که به یک سن خاص می‌رسند ، تمایل دارند که عاشق شوند و کسی را فراتر از حد معمول دوست داشته باشند اما علت این کار در چیست ؟

علت این کار تا حدودی به هورمون های انسان های بستگی دارد زیرا زمانی که به سن خاصی می‌رسید فعالیت هوورمون ها نسبت به گذشته تفاوت دارد و فعالیت جدیدی را آغاز می‌کنند و البته لازم به ذکر است که این سن در تمام افراد یکسان نیست ، دز هر شخصی رسیدن به این سن خاص و شروع جدیدی برای هورمون ها متفاوت است .

 تمام انسان های تمایل دارند با شخص دیگری جز پدرو مادر ، خواهر یا برادر خود ارتباط جدیدی را برقرار کنند بالخصوص با جنس مخالف خود .

 از دید روان شناسی زمانی که انسان ها عاشق می‌شوند به این علت است که می‌خواهند ابراز وجود کنند ، ابراز استقلال خود ، ، اظهار کنند که ما نیز بزرگ شده ایم و می‌توانیم کسی را دوست داشته باشیم ، معمولا تمام انسان ها اولین رابطه هایی که در دوران نامزدی خود داشته اند را هیچ گاه فراموش نمی کنند ، چون اولین مرتبه ای بوده که به دیگران ثابت کرده اند که ما دیکر یک خانم بالغ یا یک مرد بالغ شده اید .

 

مهم ترین علت روان شناسی که این رابطه را فراموش نمی کنید به این خاطر است که شما از دوران نوجوانی خارج شده اید ، وارد دنیای بزرگ سالان شده اید ، با یک شخص دیگر آشنا شده اید که او را هم مثل خود می‌بینید ، دو روح که از یکدیگر جدا هستند ولی به نظر شما هر دو روح بسیار به هم نزدیک شده اند ; بدین ترتیب شکوفه های علاقه ، عشق در دلتان و بین شما دو نفر به وحود می‌آید .

 

معمولا اولین رابطه های در دوران نامزدی بعد از مدتی با کمی مشکل مواجه می‌شود چون خانم یا آقا با کسی جز والدین خود رابطه ی محبت آمیز نداشته است ، گاهی در این رابطه ها به مشکل بر می‌خورند اما بعد از گذشت زمان و با کمی صبر و حوصله ، مشکلی که در رابطه ها وجود دارد حل خواهد شد ، این موضوع در بین زوج های جوان کاملا طبیعی می‌باشد ، اگر شما هم چنین مشگلی دارید اصلا جای نگرانی وجود ندارد .

 

گاهی بعضی از افراد دوست دارند عاشق شوند ولی چنین شرایطی برایشان پیش نمی‌آید، با اولین کسی که به آنها یک سخن محبت آمیز می‌زند دچار توهم می‌شوند که او عاشق آنها شده است ، این تفکر نشانه ای از یک کمبود در این انسان ها می‌باشد ، نگاهها ، صحبت های ، رفتار ها ، و .... همه ی چیز را در فرد مقابل به همان شیوه ای می‌بینند و می‌شنوند که دوست دارند ، حتی عقاید ، نظرات و رفتار های خود را به خاطر نامزدشان عوض می‌کنند و گاهی به دروغ نیز متوسل می‌شوند ; تمام این کارها را انجام می‌دهند تا در برابر چشم او بالا تر روند ، شخص مقابلشان بیشتر عاشق آنها شود.

 

اما در علم روان شناسی این موضوع را به این ترتیب توضیح می‌دهند که این افراد برای گریز از خود ، شخصیت و هویتی که دارند ، دست به این اعمال می‌زنند و در واقع این افراد در یک خواب غفلت یا یک رویای کودکانه به سر می‌برند و هنگامی که از این خواب بیدار می‌شوند دیگر فایده ای ندارد ، دوران نامزدیشان به هم خورده است ، اغلب این افراد بعد از قطع شدن رابطه نامزدیشان دچار بحران های شدید روحی می‌شوند و گاهی این بحران ها به حدی می‌رسد که خانم یا آقا دچار افسردگی های شدید می‌شوند .

 

رویا یا خوابی که برایتان توضیح دادیم دقیقا مصداق نوجوانانی است که منتظر و چشم به راه یک شاهزاده با اسب سفید هستند که از یک سرزمین دور به نزد آنها بیاید ، این دختر خانم های رویایی را با خودش ببرد تا ملکه سرزمین خود کند . آیا چنین شاهزاده ای وجود دارد ؟

 

مسلم است که این تفکر تنها یک رویا است که فقط هم محدود به دوران نوجوانی می‌باشد ، اما بعضی از افراد این رویا را با خود وارد دوران جوانی می‌کنند مانند افرادی که در بالا برایتان شرح دادیم ، این افراد دقیقا همان رویا های دوران نوجوانی خود را حفظ کرده اند ، و در همان رویاهای غوطه ور ند و از واقعیت های زندگی دور هستند .

 

بسیاری از افراد عاشق می‌شوند و به شخص دیگری دل می‌بندند زیرا دارای اعتماد به نفس پایینی هستند ، با عاشق شدن و محبت دیگری احساس می‌کنند که قدرت اعتماد به نفس شان بالاتر می‌رود ، بدون آن شخص قادر به زندگی کردن نخواهند بود و خود را بدون او تنها و بی تکیه گاه می‌بینند . این افراد دارای شخصیت فوق العاده ضعیفی هستند زیرا به تنهایی قادر به زندگی کردن نیستند . این افراد برای اینکه همسرشان یا نامزدشان او را هم راهی کند هر کاری را که از او بخواهند انجام می‌دهند حتی حاضرند شخصیت چندین ساله شان را زیر پا بگذارند ، تنها به این دلیل گاه احساس کنند عاشق یک نفر هستند . این افراد می‌خواهند به هر قیمتی که شده است عاشق باشند اما نکته ی مهم تر این است که نباید خواسته های خود را به آسانی و به هر قیمتی از بین ببرید .

 

تهیه و ترجمه:گروه سبک زندگی سیمرغ

 



تفاوت عاشق بودن وكسی را دوست داشتن
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 7 خرداد 1388 توسط افسانه | نظرات ()

بین كسی كه عاشق شده است و كسی كه تنها شخصی را دوست دارد تفاوتهایی است .
نكات زیر به شما كمك خواهد كرد تا این تفاوت را درك كنید .

 

هنگام دیدن كسی كه عاشق او هستید تپش قلب شما زیاد شده و هیجان زده خواهیدشد اما هنگامی كه كسی را می بیند كه آنرا دوست داریداحساس سرور و خوشحالی می كنید.

هنگامی كه عاشق هستید زمستان در نظر شما بهار است ولیكن هنگامیكه كسی رادوست دارید زمستان فقط فصلی زیبا (زمستانی زیبا ) است .

وقتی به كسی كه عاشقش هستید نگاه می كنید خجالت می كشید و لیكن هنگامی كه به كسی كه دوستش دارید می نگرید لبخند خواهید زد .


وقتی كه در كنار معشوقه خود هستید نمی توانید هر آنچه را در زهن دارید بیان كنید اما در مورد كسی كه دوستش دارید شما توانایی آنرا دارید .

در مواجه شدن با كسی كه عاشقش هستید خجالت میكشید و یا حتی دست و پای خودرا گم میكنید اما در مورد فردی كه دوستش دارید راحت تر بوده و توانایی ابراز وجود خواهید داشت .

شما نمی توانید به چشمان كسی كه عاشقش هستید مستقیم و طولانی نگاه كنید (زل بزنید ) اما می توانید در حالیكه لبخندی بر لب دارید مدتها به چشمان فردی كه دوستش دارید نگاه كنید .

وقتی معشوقه ی شما گریه می كند شما نیز گریه خواهید كرد و اما در مورد كسیكه دوستش دارید سعی بر آرام كردن او می كنید .

احساس عاشق بودن و درك آن از طریق نگاه ( دیدن ) است اما درك دوست داشتن بیشتر از طریق شنوایی است ( از طریق ابراز علاقه به صورت كلامی )

شما می توانید یك رابطه ی دوستی را پایان دهید اما هرگز نمیتوانید چشمان خود را بر احساس عاشق بودن ببندید چرا كه حتی اگر اینكار را بكنید عشق همچنان قطره ای در قلب شما و برای همیشه باقی خواهد ماند.

مطالب بالا اگر چه تا حدود زیادی درست است اما به خاطر داشته باشید كه مطلق نیستند و اصولا انسانها و احساسات آنها پیچیده تر از اینگونه تحلیل ها هستند.

 

 

گردآوری:گروه سبک زندگی سیمرغ



عشق والدین
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط افسانه | نظرات ()

مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست. پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟ پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند.
در آن صفحه این طور نوشته شده بود:
امروز پسر کوچکم
۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی  نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم .



راز خوشبختی
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 23 اردیبهشت 1388 توسط افسانه | نظرات ()

تاجری پسرش را برای آموختن " راز خوشبختی " به نزد خردمندترین انسانها فرستاد. پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می کرد.

بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می خورد. فروشندگان وارد و خارج می شدند. مردم در گوشه ای گفتگو می کردند. ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکیهای لذیذ آن منطقه چیده شده بود.

خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد. خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد اما به او گفت که فعلا وقت ندارد که " راز خوشبختی" را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد. مرد خردمند اضافه کرد: معذالک می خواهم از شما خواهشی بکنم.

آنوقت یک قاشق کوچک بدست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام این مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد.

مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم از قاشق برنمی داشت.

دو ساعت بعد به نزد خردمند برگشت. مرد خردمند از او پرسید : آیا فرشهای ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدید ؟ آیا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید ؟ آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردید ؟ مرد جوان شرمسار اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده است . تنها فکر و ذکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند . خوب پس برگرد و شگفتیهای دنیای مرا بشناس. آدم نمی تواند به کسی اعتماد کند مگر اینکه خانه ای را که او در آن ساکن است بشناسد.

مرد جوان با اطمینان بیشتری این بار به گردش در کاخ پرداخت . در حالیکه همچنان قاشق را بدست داشت با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقفها بود می نگریست.

او باغها را دید و کوهستانهای اطراف را؛ ظرافت گلها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب بکار رفته بود تحسین کرد.

وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزییات برای او توصیف کرد.


قصه شیرین
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 17 اردیبهشت 1388 توسط افسانه | نظرات ()

مهرورزان زمانهای کهن

هرگز از خویش نگفتند سخن ،

که در آنجا که « تو » یی ،

بر نیاید دگر آواز از « من »!

 

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد:

هرچه میل دل دوست،

بپذیریم به جان ؛

هر چه جز میل دل او ،

                                                بسپاریم به باد!...

ادامه را در ادامه مطلب بخوانید.



ادامه مطلب
عمیق ترین درد زندگی چیست ؟
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 9 اردیبهشت 1388 توسط افسانه | نظرات ()

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را برایت تکرار کند و تو از او رسم محبت بیاموزی.

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

 بلکه گذاشتن سدی در برابر رودیست که از چشمانت جاری است.

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه پنهان کردن قلبی است که به اسفناک ترین حالت شکسته است.

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

 بلکه نداشتن شانه های محکمی است که بتوانی به آن تکیه کنی و از غم زندگی برایش اشک بریزی.

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

 بلکه ناتمام ماندن قشنگترین داستان زندگی است که مجبوری آخرش را با جدایی به سرانجام برسانی.

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

 بلکه نداشتن یک همراه واقعیست که در سخت ترین شرایط همدم تو باشد.

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

بلکه به دست فراموشی سپردن قشنگ ترین احساس زندگی است.

 

عمیق ترین درد زندگی مردن نیست

 بلکه یخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست.



درس زندگی
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 30 فروردین 1388 توسط افسانه | نظرات ()

در آخرین روز ترم پایانی دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگینی را داخل کلاس درس آورد.. وقتی که کلاس رسمیت پیدا کرد، استاد یک لیوان بزرگ شیشه ای از جعبه بیرون آورد و روی میز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل لیوان انداخت. آنگاه از دانشجویان که با تعجب به او نگاه می کردند، پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
همه گفتند: بله، پر شده.

استاد مقداری سنگ ریزه را از جعبه برداشت و آن ها را روی قلوه سنگ های داخل لیوان ریخت. بعد لیوان را کمی تکان داد تا ریگ ها به درون فضاهای خالی بین قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
همگی پاسخ دادند: بله، پر شده !

استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل لیوان ریخت. ذرات شن به راحتی فضاهای کوچک بین قلوه سنگها و ریگ ها را پر کردند. استاد یک بار دیگر از دانشجویان پرسید: آیا لیوان پر شده است؟
دانشجویان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!

استاد از داخل جعبه یک بطری آب را برداشت و آن را درون لیوان خالی کرد. آب تمام فضاهای کوچک بین ذرات شن را هم پر کرد. این بار قبل از اینکه استاد سوالی بکند، دانشجویان با خنده فریاد زدند: بله، پر شده!

بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: این لیوان مانند شیشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چیزهای مهم زندگی شما مثل سلامتی، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چیزهایی که اگر هر چیز دیگری را از دست دادید و فقط این ها برایتان باقی ماندند، هنوز هم زندگی شما پر است .


استاد نگاهی به دانشجویان انداخت و ادامه داد: ریگ ها هم چیزهای دیگری هستند که در زندگی مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چیزهای کوچک و بی اهمیت زندگی هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل لیوان بریزید، دیگر جایی برای سنگ ها و ریگ ها باقی نمی ماند. این وضعیت در مورد زندگی شما هم صدق می کند
در زندگی حواستان را به چیزهایی معطوف کنید که واقعاً اهمیت دارند، همسرتان را برای شام به رستوران ببـرید، با فرزندانتـان بازی کنید و به دوستان خود سر بزنید. برای نظافت خانه یا تعمیـر خرابی های کوچک همیشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهای زندگیتان برسید، بقیه چیزها حکم ذرات شن را دارند.



انیشتین سر سفره هفت سین دکتر حسابی!!!
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 23 فروردین 1388 توسط افسانه | نظرات ()

در زمان تدریس در دانشگاه پرینستون دکتر حسابی تصمیم می گیرند سفره ی هفت سینی برای انیشتین و جمعی از بزرگترین دانشمندان دنیا از جمله "بور"، "فرمی"، "شوریندگر" و "دیراگ" و دیگر استادان دانشگاه بچینند و ایشان را برای سال نو دعوت کنند. آقای دکتر خودشان کارتهای دعوت را طراحی می کنند و حاشیه ی آن را با گل های نیلوفر که زیر ستون های تخت جمشید هست تزئین می کنند و منشا و مفهوم این گلها را هم توضیح می دهند. چون می دانستند وقتی ریشه مشخص شود برای طرف مقابل دلدادگی ایجاد می کند. دکتر می گفت: " برای همه کارت دعوت فرستادم و چون می دانستم انیشتین بدون ویالونش جایی نمی رود تاکید کردم که سازش را هم با خود بیاورد.....



ادامه مطلب
تلاش كنید
نوشته شده در تاریخ شنبه 22 فروردین 1388 توسط افسانه | نظرات ()

تلاش كنید همان گونه باشید كه می گویید.

تلاش كنید همان گونه رفتار كنید كه از دیگران انتظار دارید.

تلاش كنید همان گونه رفتار كنید كه گرفتار عذاب وجدان نشوید.

تلاش كنید تا راست گویی و صداقت عادت شما شود.

تلاش كنید همیشه دنبال یادگیری باشید.

تلاش كنید با پیدا كردن دوستان جدید دوستان قدیمی را هم حفظ كنید.

تلاش كنید برای خوب كار كردن خوب هم استراحت كنید.

تلاش كنید همیشه برای اطرافیانتان جذاب باشید.

تلاش كنید اگر از كسی رنجیده اید، با خود او صحبت كنید، نه پشت سر او.

تلاش كنید وقتی به موفقیتی می رسید، آنهایی كه در این راه به شما كمك كرده اند را فراموش نكنید.

تلاش كنید تا عهدی شكسته نشود و اگر هم می شكند ،شما نباشید.

تلاش كنید تا باور كنید دیگران وظیفه ای در قبال شما ندارند و عامل سعادت یا شقاوت هر كس خود اوست.

تلاش كنید قدردان لطف دیگران باشید و با رفتار و گفتارتان آنها را از محبت پشیمان نكنید.

تلاش كنید به هر چیز آنقدر بها بدهید كه استحقاقش را دارد.

تلاش كنید دنیا را با زیبایی هایش ببینید.



دروغ 13
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 12 فروردین 1388 توسط افسانه | نظرات ()

از قدیم الایام، رسم بوده که مردم روز 13 فروردین به هم یه دروغ شاخدار بگن!!! البته این رسم مختص ایرانیها نیست، بلکه مردم کشورهای دیگه هم این رسم رو دارند که روز اول آپریل هست. حتی شرکت گوگل و تلوزیون BBC هم در این روز به مردم دروغ های شاخداری گفتند. البته همین دروغها خیلی وقتها باعث ایجاد دردسر هم میشوند. مثلا مردم بعضی از خبرهای واقعی را دروغ میپندارند. در ادامه مطلب میتونید چندتا از این دروغها را بخونید.

در ضمن، میتونید توی نظرات دروغهای شاخدار خودتون رو هم بذارید...



ادامه مطلب
عشق
نوشته شده در تاریخ شنبه 8 فروردین 1388 توسط افسانه | نظرات ()

عشق یعنی در چهی افتاده دل

ماندگاری در خیالی ساده دل

سوختن در آتشی از بی کسی

راه رفتن در غباری بی پری

نازک آرای دل غمگین شدن

در نقابی ماندن و بی من شدن

عشق یعنی نبض یک احساس گنگ

در حضورش بی مقام و منگ و گنگ

عشق یعنی لمس یک تصویر ناب

بی نبوغ و بی زبان همچون سراب

عشق یعنی لحظه ی پیوند جان

در میان یک هزاران بی نشان

عشق یعنی ساده رفتن در مغاک

در خلوص بنده گی مانند خاک

عشق یعنی لحظه ی غافل شدن

از حقیقت ماندن و کامل شدن

عشق یعنی اوج یک پیوند سخت

چون که خواهی دل نماند در برت

عشق یعنی مرگ یک گلبرگ نو

مرگ من همچون خیال یک درو

عشق یعنی دادن دفتر به دل

دادن احساس هایی به خجل

عشق یعنی مرگ من  مرگ جهان

عشق یعنی ای گلم سالم بمان



چگونه از ماهی قرمز عید خود نگهداری نماییم ؟؟؟
نوشته شده در تاریخ شنبه 1 فروردین 1388 توسط افسانه | نظرات ()

به خاطر قیمت ارزان ماهی قرمز عید، اغلب بهای لازم به این موجودات زبان بسته و زیبای خداوند داده نمی شود و قیمت ارزان ماهی با ارزان بودن قیمت جان این موجودات اشتباه گرفته می شود ، در حالی که طول عمر این ماهیها بین ۲۵ تا ۴۰ سال گزارش شده است ، به علت سهل انگاری و کم توجهی ما ، ماهیان قرمز عید حتی چند ماه هم عمر نمی کنند . با شروع عید و خوشحالی ما ، مرگ و میر و عذاب این ماهیها شروع می شود ؛ غافل از این که بایستی با جانداران خداوند مهربان بود و با بی دقتی و سهل انگاری خود با جان موجودات خداوند بازی نکرد
متاسفانه ما انسانها این اصل را فراموش کرده ایم که آه و نفرین حیوانات زبان بسته ، حتی اثرپذیرتر از آه و نفرین مادر می تواند باشد . حیوانات نیز درست مثل ما انسانها حق زندگی و حق برخورداری از نعمتهای الهی را دارند . بنابراین لازم است نسبت به سرنوشت این موجودات زبان بسته حساس بود و تا مقداری که توانایی و قدرت داریم با نهایت دقت و تلاشمان ، به نگهداری و مراقبت از جاندارانی بپردازیم که زندگی و جان آنان هم اکنون در اختیار ماست...



ادامه مطلب
درباره وبلاگ


آخرین مطالب
عشق یعنی...
دختر نابینا
بهترین
چرا انسان ها دوست دارند عاشق شوند ؟
تفاوت عاشق بودن وكسی را دوست داشتن
عشق والدین
راز خوشبختی
قصه شیرین
عمیق ترین درد زندگی چیست ؟
درس زندگی
انیشتین سر سفره هفت سین دکتر حسابی!!!
تلاش كنید
دروغ 13
عشق
چگونه از ماهی قرمز عید خود نگهداری نماییم ؟؟؟
آرشیو
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
نویسندگان
افسانه
پیوندهای روزانه
یه رویا به نام زندگی!
نور ستاره
پایگاه دانش
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
كل مطالب : عدد